ابلیس

part 127
اتاق رو آماده کرده بودن و دازای با بد قنوقی یه گوشه نشسته بود و انگار که عصبی بود
+ تو خوشحال نیستی اتاقشو داریم آماده میکنیم؟‌ ببین چه لباسایی براش گرفتم
_ هر چند لباسای قشنگ هم تنش کنی...خودش رو نمیتونی کاری کنی اون خیلی زشته
+ تو سلیقه ات انقدر افتضاحه...موندم چطور عاشق من شدی
_ پس نتیجه میشه سلیقه ی من افتضاح نیست اون بچه دست پا گیره
+ کاری به ما نداره
_ از وقتی بیدار شدی یه کله حواست به اون نفله ست
+ حسادت نکن...تو دیگه بیست یک سالته
_ از اون بچه بدم میاد
+ بیا بغلش کن من میرم حموم مراقبش باشیا
دازای رو تخت نشسته بود و اون بچه کنار دستش دراز بود و داشت با کنجکاوی به محیط اطراف نگاه می‌کرد
_ مزاحم...فقط مزاحمت ایجاد می کنی حالا با وجود تو من نمیتونم با چویا وقت بگذرونم
بچه با دیدن چهره دازای خندید و دستاشو بالا برد
_ عمرا من به تو دست بزنم...حال بهم زن
نگاهشو گرفت که صدای گریه اش بلند شد و دازای با اخم برگشت و سمتش خم شد
_ خفه شو...صدات رو مخه بچه ی مزاحم
دستاشو بالا برد و خواست لمسش کنه که دازای عقب کشید و دوباره بغض کرد که دازای به ناچار اجازه داد لمسش کنه
دستای کوچیکش به صورتش برخورد و همین باعث شد بچه جیغی از خوشحالی بزنه
_ تو هم یه تخته ت کمه...کدوم احمقی سر این چیزا ذوق میکنه
دستاشو بازو بسته کرد و از دازای خواست بغلش کنه اما اون عقب کشید
_ من بغلت نمیکنم
دوباره جیغ کشید که چویا داد زد
+ اذیتش نکن!!!!
هشدار داد و دازای چشماشو رو هم فشرد
_ نفله...بکپ دیگه دختره ی لوسه بدردنخور
دختر خندید و دوباره درخواست بغل کرد و به ناچار مجبور شد بغلش کنه
تو بغلش دراز کشیده بود و بدنشو کش داد که دازای کنترلش کرد تا نیوفته اما بعد خودشو جمع کرد و با حس بوی تنش اروم شد و به سرعت خوابش برد
_ بلاخره خوابید...امیدوارم بیدار نشی
با اخم رو تخت گذاشتش که چویا اومد و با کلاه حوله سرشو خشک می‌کرد و با دیدن اینکه اون بچه خوابه تعجب کرد
+ تو خوابوندیش؟ من...نتونستم اصلا این کارو کنم...
نیشخندی زد و گفت
+ مشخصه دوستت داره
_ نمیخوام دوسم داشته باشه...ببریمش پرورشگاه...اونجا بزرگ میشه
+ نه
با حوله رو پاش نشست و دستاشو دور گردنش حلقه کرد و موهاشو نوازش کرد
+ دازای انقدر بد اخلاق نباش...من اون بچه رو دوست دارم
_ ولی تو همش به اون توجه میکنی...
با چهره ای مظلوم گفت و چویا لبخند زد
+ به بچه ی پنج ماهه حسادت نکن
دستاشو دور کمرش برد و به خودش نزدیک کرد و سرش رو روی شونه اش گذاشت
_ تازه بهت رسیدمو حالا یه بچه بینمونه...چویا من نمیخوام دیگه مزاحمی بین ما باشه
+ نیست اون فقط یه بچه ست...کاری با ما نداره
لباشو بوسید و به چشماش نگاه کرد
+ دستت بهتره؟
_ اره...بخیه خورد ولی خوبه
چویا خواست بلند شه تا لباس تنش کنه که سفت گرفتتش
+ بزار لباسمو بپوشم
سرشو رو سینه اش گذاشت و گفت
_ نه نمیخوام لباس بپوشی
حوله رو باز کرد و ترقوه اش رو گاز گرفت که چویا یه چشمشو بست و یه دستشو لای موهاش برد
+ چیکار میکنی؟
_ هیچی...
رو سینه و گردنشو پر از کیس مارک کرد و با لذت به اثرش نگاه کرد
_ حالا شد!
+ حالا چطور برم مافیا
_ تو بری مافیا این نفله تنها میمونه
+ ب...باورم نمیشه تو به فکرشی؟
_ نه نیستم این بهونه ایه که تو به سرکار نیای
+ چرا؟
_ چون اینجا برای تو بهتره
اخمی کرد و از رو پاش بلند شدو لباسشو پوشید و از عمارت بیرون رفت.
..........................................................
بعد از کلی مصاحبه برگشت و دید که بچه رو سینه ی دازای خوابیده و البته که جفتشون خواب بودن...خیلی بهم شباهت داشتن و گاهی از شباهت زیاد چویا شک می‌کرد که باباش نیست...تنها فرقشون چشماشون بود...اون بچه چشمای سبز و تمایل به آبی داشت...یه جور رنگ طبیعت!
سمتشون رفت و ازشون عکس گرفت و دلش برای این صحنه ضعف رفت...دلش می‌خواست با دازای ازدواج کنه و صاحب یه فرزند بشن...بچه ای که دازای واقعا دوستش داشته باشه و از خون خودش باشه اما اون هیچوقت با چویا ازدواج نمی‌کرد.
دازای پلکش لرزید و بیدار شد
_ چویا...چه عجب تو اومدی
بلند شد و بچه رو کنار گذاشت
+ دازای تا کی باید بچه صداش کنیم...باید یه اسم براش انتخاب کنیم
_____________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴۲)

ابلیس

ابلیس

درود خدمت شما عزیزان...من تو یه کانالی فعالیت دارم البته هفت...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط